تبليغاتX
طاعون طاعون
مطالب فلسفی- نقد و بررسی-اجتماعی-داستان کوتاه
گه گاه خاصه با تلنگری به یاد دیرینه ترین خاطرات می افتم .شورها و شو قها یی که برای تجربه های فراوان پرداختم .
انسان ها و دوست هایی که هر کدام در جای خود نقشی خاص را بازی میکردند . انسان همواره با دیدگاه اومانیستی خود
زندگی را تحلیل میکند و هرکس در این دیدگاه خودرا عنصر اصلی قرار میدهد .در زمان های نه چندان دورتر واژه اومانیست
با ماده گرایی سارتر پا گرفت اما پس از گذاراندن سالهایی که زمان شروع  به تندروی  کرد هر دوی این واژه ها با هیچ گره خورد و در آن زمان سنت به عنوان طناب نجاتی برای انسانها قد علم کرد تا انسانها با  دست آویزی به موجوداتی  که همواره  خود را برتر از آن ها میداند خویش را به فلسفه یی متصل کند که در و برش انسانها یا به عبارت بهتر عنصر انسانی مهمی در آن جایی نداشته باشد .ما هم یکی از
این سنتها را در این دنیا در بر گرفتیم تا بواسطه آن خود را از قید و بندهای نو و برده داری مدرن امروز رها کنیم و مامنی برای خود در دنیایی که هیچ گاه به تجربه دوباره در نمی اید وصل کنیم. راه اومانیستی سارتر و اگزیستانسیالیست مادی و حتی در نوع  غیرمادی  و دینی آن و نامهایی چون هایدگر ،کارل یاسپرس و گابریل مارسل حرکت هایی جلوتر از زمانه را شاهد هستیم یعنی زمانی در حال تلاش برای برگشت به رفتار ها و سنت های گذشت یمان . آنها زمان مدرن و پست مدرن را مرگ روح  انسانی میدانند و اینک دنیا با ابزاری چون هنر قصد پیدا کردن اصل خویش را دارد و افزایش سیل وارانه مردم به سوی هنر جز کمبود رویا و طلب آن چیزی نیست هنر کفن روح است .اگزیستانس یکی از کامل ترین فلسفه های انسانی است از این رو که خود را درگیر مسائل معرفتی تا حدی که دست ندازی برایش ایجاد نکند ،نکرده و در عین حال از تقریبا تمامی فلسفه های قبل از خود وام های کوچک و بزرگ را برای تکمیل خود گرفته هرچند هنوز هم به طورکامل قابل عرضه نیست . و اما سنت ،عید ، سفره و آن هم سفره هفت سین. همواره بعد از گذشت از تنگنا هایی در زندگی تجسم اگزیستانس را در هفت سین پیدا میکردم .در هفت سین و زمان آن مانند فلسفه اگزیستانس طبیعت گرایی ،واقع گرایی ، روح گرایی ،ماده گرایی و گرایش به هنر را میتوان به سادگی دید و درک کرد .سال هاست با آنها زندگی کرده ایم و تکرار شده ایم  و حال این سنت هم به اگزیستانس برای روح  و اصل بشر میرود و یا هر دویشان دور باطلی بیش نیستند ؟  
                                            
                                    
. . .       سال نو مبارک           
                                                                                                                  
 
                                                                   

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 16:48  توسط طاعون | 

در قرن 21 هستيم . در قرني به ضخامت و سنگيني پولاد و ظريفي و نامرئي بودن امواج ، در قرني كه قرنها انتظار آمدن آنرا ميكشيديم به اميد زندگي راحت تر و رفاه بيشتر . زماني تمام آمال و آرزوها را در جعبه كرديم براي رسيدن اين زمان براي بهتر زندگي كردن كه تبديل به بهتر زيستن شد .شايد اين معضل تنها مربوط به كشورهاي جهان سوم نباشد ولي لااقل در كشورهاي توسعه يافته اپيدمي نميشود .معضل بزرگ كشورهاي جهان سوم داشتن تكنولوژي و استفاده از آن نيست بلكه شكل ورود آن به اينگونه كشورهاست زيرا ورود تكنولوژي صرف به اين مجموعه از كشورها نه تنها كافي نيست بلكه شايد اگر هم نباشد به صرفه تر است . ورود تكنولوژي بايد همراه المانهايي باشد كه آنرا حمايت كند و هيچگاه به مانند امروز تكنولوژي تنها نگذارد كه به اين ترتيب مشكلات عديده اي به وجود آيد .يكي از المانهايي كه موجب همراهي و همگامي تكنولوژي ميشود فرهنگ آن است  متأسفانه در باب اين موضوع لااقل در كشور خودمان چشم ها بسته شده و سعي بر آن داريم كه نتايج فجيع آنرا نبينيم  تا جايي كه حتي اصالت آدمي را زير سئوال برده اند و انسان را از انسان بودنش شرمنده كرده اند . ابتدا نگاهي به « فرهنگ » مقام و جايگاه آن در كشور ميپردازيم و در ادامه پاي ديگر عوامل را باز ميكنيم .

اما فرهنگ ؛ واژه ايست زيبنده اما فقط براي حك بر روي تابلوهايمان مانند « امور فرهنگي » !!! شايد اگر بخواهيم ريسمان فرهنگ را تجزيه و تحليل كنيم به مذاق خيلي ها خوش نيايد و مزه نكند ولي بياييد با هم ببينيم . نگاهي به تعارضاتي كه از چند ده سال پيش موجبات تغيير آن با شكست سپاه ميرزا عباس از لشكر روس رقم خورد يعني تلاقي آن با فرهنگ مدرن . از آغاز تلاقي ايرانيان در مواجهه با صنايع جديد و مناسبات سياسي – اجتماعي مدرن دچار شگفتي شدند و درصدد اخذ و جذب آن برآمدند اما هرگز نتوانستند از آنچه در لايه هاي دروني تر ذهن و جانشان ميگذشت و به صورت مقاو متهاي  اجتماعي و سياسي ظاهر ميشد خلاص شوند اما اين بحث تنها به ديروزها و امروزها ختم نميشودو يا به عبارت ديگر عامل بهتر از اين اتفاقات سياسي دخيل اين ماجراست و آن گسست تاريخي و از دست رفتن يكپارچگي عالم آنها بوده . اينگونه كشورها مانند ايران و تركيه با وارد شدن به سير مدرنيته دچار گسست تاريخي شده اند و در واقع گذشته اي دارند كه ديگر نيست و آينده اي پيش رو كه بايد به آن تن داد و چه انسانهايي كه دلخوش به اين تمدن اند . ناآگاهي در مواجهه با فرهنگ و دنياي مدرنيته براي مردم جوامع اينگونه كشورها غير قابل هضم و غير قابل حل است و اين اتفاق ناخوشايند در كشوري مثل ايران به علت ضعيف شدن و يا از دست رفتن قواي انديشيدن است .وارد شدن به دنياي مدرنيته و تقابل آن با سنت و رويارويي اين دو فرهنگ نياز به آگاه سازي و شناختن دارد ريتر متفكر آلماني مدرن شدن كشورها ي آسيايي را انقلابي توصيف ميكند كه هيچ امري را دست نخورده باقي نميگذارد . از اعتقادات و باورها گرفت تا رفتارهاي اجتماعي مردم همه دچار تغيير و تحول ميشوند .در جايي كه با وارد شدن انواع و اقسام تكنولوژي در عرصه زندگي و تغيير در شيوه زيستن هنوز به فهم ريشه هاي تحولي كه برايمان رخ داده پي نبرده ايم انتظاري بيشتر از اين هم نبايد داشت .طرح حكومت ديني در عالمي كه بنياد سياست سكولاريسم و تبعيت از تجربيات عالم مدرن است و رويارويي ايندو با هم باعث به وجود آمدن تعارضات در پيش روي جامعه اسلامي ميشود نمونه اين تعارضات را ميتوان محمد اقبال لاهوري دانست كه ميان اين دو عالم در حال رفت و برگشت مداوم بود او از طرفي نيچه را « حلاج » خود ميدانست

باز اين حلاج بي دار و رسن              نوع ديگر گفته آن حرف كهن

حرف او بي باك و افكاري عظيم                  غربيان از تيغ گفتارش دو نيم

و از سوي ديگر نميتواند تمايلات شرقي خود را انكار كند و اين تعارض و تناقض قابل پيش بيني است .

حال به عوامل امروزي تر فرهنگ در اوضاع و احوال خودمان بنگريم :

در اينمورد بعد اقتصادي اين موضوع  كه آنرا فرهنگ اقتصادي مي ناميم . مهمتر از بعد فرهنگي صرف آن ميباشد ، هميشه و همه جا معتقد بوديم كه فرهنگ سياسي ركن اساسي است و نگاهي كه به جنبه فرهنگي بوده هيچگاه بر بعد اقتصادي آن ستو ني نبوده و نيست .


راههاي فرهنگ سازي كه البته نه تمامي موارد آن ولي اكثراً بر پايه بعد اقتصادي ميباشد . نميخواهم فرهنگ را به اندازه ماديات به زير كشيده و آنرا ناديده بگيرم ليكن دريچه هاي فرهنگي توسط كليد اقتصادي باز شدني است و مادامي كه اين فتح الباب را نداشته باشيم با مشكل مواجهيم  اما نكته جالب توجه اينجاست كه بعد از سرو سامان دادن وضعيت اقتصادي همانطور كه ذكر شد روي به فرهنگ برده ميشود كه ابتداي مشكل است چگونه روبرو شدن و كنار آمدن با مقوله فرهنگ كار آساني نيست . داشتن فرهنگ جزو مقوله هاي پيشين ما نيست كه از ابتدا آنرا داشته باشيم لذا اكتسابي است و مهمترين مرحله دخول ، كسب آن ميباشد يهني چگونگي كسب كردن (‌فرهنگ اخلاقي ) در اينجا بايد دو حالت بررسي شود كسب فرهنگي كه پشتوانه اقتصادي دارد و فرهنگي كه فاقد اين پشتوانه است قريب به يقين فرهنگهايي كه جا افتاده در كشور ما كه بيشتر به بي فرهنگي نزديك است فاقد اين پشتوانه ميباشد و اين موضوع  رابطه مستقيم با ارزشها مرسوم دارد زيرا فرهنگ معيار وميزاني براي سنجش ارزشها ست و ره آورد فرهنگ بيمار ارزش بيمار است .به جواب درست رسيدن متفات است با درست به جواب رسيدن متأسفانه راه اول را انتخاب كرده ايم و به جواب خلط رسيده ايم . ورود تكنولوژي و داشتن جامعه تكنولوژيكي در كشورها مانند جا كردن يك توپ در قلك است كه در صورت ورود به آن نه تنها سودي براي قلك ندارد بلكه شكل و شمايل توپ هم تغيير ميكند و اين فضاي فرهنگ مدرن در جامعه ايراني است .ورود اين صفت به جامعه تهي و خلأ از فرهنگي مانند جامعه ما گران تمام شده است زيرا شرط ديگري هم لازم است كه متأسفانه كم و بيش فاقد اين شرط ميباشيم و آن فرهنگ اخلاقي است كه پيشتر ذكر شد .نمود اين خلاف ركن در جامعه ما كاملاً واضح و مبرهن بوده و بستري ناآماده و به هم ريخته را بروي تكنولوژي فراهم آمده است .با توجه به پيشوند فرهنگ در دو اصطلاح ياد شده و معني آن كه راه درست را انتخاب كردن است درواقع راه درست در اقتصاد و اخلاق باعث برآيند راه درست رفتار كردن در اجتماع را به ما ميدهد .اما بايد  واقع بين باشيم ما دو جزء تشكيل دهنده داريم با دو رفتار كاملاً متفاوت براي رسيدن به فرهنگ مطلوب همانطور كه ذكر شده است فرهنگ بايد منطبق بر اقتصاد و اخلاق باشد اما مهمتر از آن انطباق اقتصاد و اخلاق است و رفتار متفاوت اين دو زخم هاي اين پيكر نيمه جان را عميق تر ميكند . اگر نگاهي به شوروي سابق بيندازيم ميتوانيم نامنطبق بون شرايط اقتصادي را با شرايط اخلاقي و اجتماعي به خوبي ببينيم . اما خوشبختانه هر چند بعد اقتصادي در جامعه امروز ما در حال كشش است اما جنبه هاي اخلاق آن در كنترل ما و از دست ما خارج نيست به هر حال اين جامعه ماست كه به فرهنگ نياز مبرم دارد و دست يا زيدن به اين ريسمان و از نوع مدرن آن تغيير وتحول و دياللتيك خاصي را ميطلبد كه با توجه به آينده پيش رو و دامنه گسترده تعارضات كورسويي بيشتر اميد نيست .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 1:4  توسط طاعون | 

بنام خدا

 

« بيگانه يا بيگانگان : جستاري در باب رمان بيگانه آلبركامو»

كامو انساني زاييده پوچي با احساس پوچ كه با عبور از شاهراه اگزيستانس به آن رسيده و برقله پوچي پاي نهاده است فيلسوفي كه افكار و عقايد خود را به عنوان رمان بيان كرده و شايد بر خلاف نوبلي كه در ادبيات عايدش شده و مورد توجه قرار گرفته است به همان اندازه نسبت به انديشه‌هاي فلسفي اش بي‌اعتنايند ولي جاي تأمل است كه به همان اندازه نسبت به اندازه نسبت به انديشه فلسفي اش بي‌اعتنايند ولي جاي تأمل است كه چرا وي مانند فلاسفه ديگر افكار خود را به عنوان افكار فلسفي بيان نمي‌كند و بيان مي‌كند و آنها را درحين داستان تغيير مي‌كند اين انديشه‌هاي كامو وامدار افرادي مثل نيچه يا داستايفسكي است. او معتقد است كه اثر هنري مرگ يك تجربه و همزمان تكرار  چندباره‌اي از آن است كامو ماندگاري اثر را بر هر خصوصيت ديگري ترجيح مي دهد و اينگونه مي‌پندارد كه رمان آميخته با نبوغ ماندگار خواهد شد. و در جايي ديگر براي مهم نشان دادن وظيفه نبوغ مي‌گويد :
 ((اثر هنري از پشت كردن نبوغ به خرد ناب پديد مي‌آيد و نمايانگر پيروزي نفس است))

در ميان فيلسوفان اگزيستانس شايد جزو و معدود نفراتي است كه راه را به درستي طي كرده و جاي تنش‌هاي بين مردم نبردي دروني راه مي‌اندازد. كامو اعجوبه‌اي است كم بر خلاف نابغه نما‌ها عوامل دروني را مسلط بر عوامل بيروني مي‌داند و يا حدالامكان اين گونه جلوه مي‌دهد. اين را از آثار اين نويسنده الجزايري- فرانسوي مي‌توان بخوبي درك كرد رمانهايي مانند طاعون، سقوط، كاليگولا، انسان طاغي و سيزيف و ...كه البته سيزيف و بيگانه به واقع دنيايي ديگرند.

بحث راجع به اين نوشته‌ها به ويژه سيزيف حلاوتي خاص دارد. كامو در سيزيف به جرم پوچي وصل مي‌شود. مانند زري خورده‌اي به اندرون آن نگاه مي‌كند و عوامل بيرونيش را لمس مي‌كند اين اثر از حيث پختگي انديشه جزو آثار ناب او محسوب مي‌شود. هر چند كه فهم حقيقي رمانها كامو بدون مطالعه افسانه سيزيف كمي سخت است ولي نهايي كه كامو از عقيده خود در اين كتاب بازگشايي مي‌كند نشانه خصلتهاي گونا‌گون او مي‌باشد كه البته با اين مشخصات بايد كامو را يك اگزيتانياسيم بدانيم. ايده‌‌اي كه خود او مخالف آن مي‌باشد و اينجا را در مصاحبه با يكي مجلات عنوان مي‌كند كه سارتر دوست ديروز و غريبه امروز كامو اينگونه است نه خود او.بهر حال در اين باره نظر كامو مهم نيست، شواهد و قراين گواهي به اگزسيتانس بودن او مي‌دهد و ما هم اين چنين تفكر مي‌كنيم.اين جستار نظري به رمان بيگانه آلبر كامو فيلسوف قرن معاصر است كسي كه در بچگي زندگي سختي را داشته و البته در دانشكاه به عنوان دانشجوي متوسط فلسفه مطرح بوده.زماني وارد حزب كمونسيت مي‌شود و 2 سال بعد آن حزب را ترك مي‌گويدتا گواهي بر پوچي ضد خدا را عنوان كند . كاري كه سارتر بر آن پافشار مي‌كرد و ملحد باقي مانده البته شايد!در بررسي اين رمان نه به جنبه روانشناسي آن كار داريم و نه جنبه تفسير هاي سارتر اهميت مي‌دهيم هر چند شايد مهم باشد. يك نگاه كلي به سير ساده و راكد رمان همراه باكشش و جذبه دروني آن مي‌اندازيم مورسو قهرمان و فادار ((به‌خودِ)) كامو را در بخش اول رمان يك انسان بي‌قيد وبند مي‌بينيم انساني كه روز فوت مادرش هم برايش مهم نيست يادلگرمي رئيس آسايشگاه هنگام دست دادن به او. اما در عين حال قانونمند به ساعت كاري، آيا توجهي براي اين تناقضات وسيع مي‌بيند؟

كامو در اين رمان بنا به فلسفه اي كه به آن اعتقاد دارد كار را پيش مي برد. دليل هاي نامتوازني را در برابر هم قرار مي دهد. او زندگي مورسو را با استدلال پوچ پيش مي گيرد و با انساني شدن پوچ او را همراهي مي كند و به داوري او مي نشيند و به رهايي پوچ كه همان مرگ او است مي رسد .

سه رفتار مورسو از بخش I اين رمان ارزش تامل و دقت دارد.

1- اولين اين رفتارها همان قراردادن دلايل نامتوازن در برابر هم است . مورسو دو روز مرخصي گرفته شده از رئيس را براي فوت مادرش مي خواهد و در عين حال مي گويد " تقصير من نيست " كه نشان از جبري دارد كه كامو در فلسفه اش آن را دنبال مي كند مانند مسيحي كه نوعي ابزار مي داند و يا حقيقتي علمي كه انكار آن به زندگي كردن مي ارزد.

2- ولي عوامل بيروني را كه در درون انسان هاي ديگر اثر مي گذارد را بيان مي كند كاري كه او مخالف آن است و شخصيت داستان خود را هم باب ميل خود بار مي آورد.

مورسو اذعان مي دارد كه " همه كارها پس از خاكسپاري حالت رسمي بخود مي گيرد" رسميتي كه به كار هيچ كس نمي آيد و شايد فقط مهمترين عذر براي مرخصي خود باشد"

در كنش سوم اگر به پايين آوردن و پستي اين توجيه ها نگاه كنيم و اين فرايند را ادامه دهيم به چيزي كه كامو مي خواهد مي رسيم يعني عادت . مهمترين ويژگي كامو كه منشاء اصلي آن نيچه مي باشد زرين كردن رويه هاي افكار به ظاهر پست است.

عادات در ذهن كامو يك دليل برآمده از فرمان وجود داست. فرمان وجود كه شايد مقدسي تر از نان ديگر حتي 10 فرمان مي باشد. مورسو براي اتفاقات مهم در زندگي فقط به يك دليل ساده نياز دارد و به "لابد" و "شايد" اكتفا مي كند و حتي به زندگي در تنه درختي كه فقط يك جا براي نگاه كردن به آسمان داشته باشد عادت مي كند. نبود تناسب ميان خواست مورسو با واقعيتي كه انتظار دارد جرقه هاي پوچي را در او مي زند و مورسو حالت پوچ به خود مي گيرد. اما نكته مهم در واژه حالت نهفته است و سر داستان را همين واژه به ظاهر ساده و عادي مشخص مي كند. كامو معتقد است حالت زماني آغاز مي شود كه انديشه تمام شده است. پس مي دانيم كه مورسو به پايان انديشه رسيده است .

در بخش اول از فصل I كتاب، كامو بروسه اي را دنبال مي كند . سوار شدن تراموا 4 ساعت كار، دوشنبه،
 سه شنبه و ... جمعه و .... ولي در ادامه به قول خودش تنها يك روز است كه "چرا " خود را آشكار مي كند و زندگي ماشيني دليل به خودآگاهي انسان مي شود و مهمترين نكته در اين قسمت خود را نمايان مي كند كه در اين زندگي يكنواخت اين زمان است كه ما را بدنبال خود مي كشد ولي به هر رو زماني فرا مي رسد كه ما زمان را به دنبال خود مي كشيم و اين نتيجه از فصل 2 هنگامي كه مورسو در سلول خود است، روي مي دهد. كامو دلبستگي هاي اين دنيا را بي اهميت جلوه مي دهد. دلبستگي سالاموند به سگش ريمون به فاحشه اي و حتي دلبستگي خودش به ماري و اين دلبستگي ها را ابتدا مطرح مي كند و بعد به بررسي جايگاه آن در زندگي مي پردازد. كه البته هيچكدام ، هيچ اهميتي ندارند و بي ارزشي شمرده مي شوند زيرا وي در اين قسمت
مي خواهد رهايي پوچ را منصفه ظهور برساند، رهايي كه تا پايان اين داستان را در دست مي گيرد.

از كشتن بي دليل مرد عرب كه نشان از عصيان دارد و گام اول آن است شروع مي شود . اما مورسو براي رهايي نياز به عنصر ديگري هم دارد. عنصري كه عصيان به اعتقاد كامو آن را در فرانسوي طبيعي تجربه انساني مي‌گستراند و آن خودآگاهي است وي مي گويد : "عصيان يكي از نادر وضعيت هاي پيوسته فلسفي است "

تركيب خودآگاهي و عصيان دو تركيب متضاد مي باشد. اما تركيبات متضاد باعث بروز دادن نبود تناسب ميان نيروهاي واقعي با هدفي كه دنبال مي كند است يعني همان پوچي. پي مورسو همراه با اين دو عنصر متضاد يعني عصيان و خودآگاهي به بهترين اصل منطقي در ذهن كامو مي رسد يعني انكار.او در برابر بازپرسي خدا را انكار مي كند تا جايي كه بازپرسي متقاعد به وجال بودن او مي شود. در اينجا وضعيت مورسو تغيير كرده است اكنون او زمان را بدنبال خويش مي كشد بعد از مدتها ياري را به ياد مي‌آورد و باز هم از انكار دلبستگي خود به او سخن مي گويد كه چه اهميتي دارد كه ماري به مورسوي ديگر بوسه بدهد.

حال به مهمترين قسمت و يكي از علل اين رهايي مي پردازيم يعني داوريي :

ريچارد كمبر در كتاب فلسفه كامو اشاره خود را به اهميت انتخاب هاي او معطوف مي كند و اينكه انتصاب ها اهميتي چنداني ندارد كه البته درست است. اما موضوع فراتر از اهميت انتخاب است. كامو بيشتر به داوري اين انتخاب ها علاقه دارد كه البته با توجه به بي اهميتي آنها بايد داوري هم پوچ باشد.

مورسو مي پذيرد كه مرد عربي را كشته و با توجه به زندگي در كشور خودش وكيلش اميد زيادي به تبرئه شدن او دارد. اما دلايل قاضي بسيار جالب توجه است قاضي آنقدر به گذشته مورسو و بي علاقه گي ها و بي اهميت بودن نسبت به دلبستگي ها اهميت مي دهد كه جرم اصلي مورسو به فراموشي سپرده مي شود . وي اذعان دارد اين انسان بعد از فوت مادرش بي تفاوت بوده و فرداي خاكسپاري به ساحل رفته و بر روي شكم زني دراز كشيده و .... و مورسو را به جرم بي تفاوتي محكوم به اعدام مي كند نه به جرم قتل .

كامو در اين صحنه خود را به عنوان يك خبرنگار در دادگاه به تصوير مي كشد و به داوري حجيم اين دادگاه چشم مي دوزد. و با مورسو همراه مي شود و از پوچي و بي اثري آن به خود مي بالد كه اينگونه داوري در پيش گرفته شده است. كه چرا انتخاب هاي بي اهميت را آنقدر جلا مي دهند كه محكوم كردن انساني به مرگ مي انجامد و اين گم آخر رهايي پوچ يعني داوري پوچ است.

در اين قسمت رمان رودررو شدن مورسو با كشيش را مي بينيم . البته اين كشيش همان قديس اگوستيونس است كه تار و پود انديشه هاي كامو را بي تاثير نگذاشته . عقايد كسي كامو به مخالفت و مقابله با آن مي پردازد.تقابل يك دجال و فردي كه شايد از ديگران به خدا نزديكتر باشد. مورسو 4 بار كشيش را نمي پذيرد و اذعان مي كند كه فكر فرار از گيوتين از اين امر واجب تر است و اين بدان معني است كه حتي كشيش هم كه واسطه عافيت است نمي تواند كاري انجام دهد و اين يعني مهمترين سوال در ذهن كامو "كمك خدا به نفرينيان چه شده است ؟" و مورسو اين موضوع را از عمق وجودش و با فوراني از شادي و غضب به كشيش گوش زد مي كند كه او هم خواهد مرد و او هم محكوم خواهد شد. حتي اذعان دارد كه ارزش او با سگ سالامونه هم يكسان است و نفرت مورسو از اين دلبستگي ها و رابطه ها حتي در مورد كشيش را در اوج مي بينيم .

در پاسخ به سوال بالا، سئوالي اساسي كه به علت ساختار هاي جديد آن تعجب برانگيز است خود كامو در اين باره مي گويد "نيازي جدي است كه بي كمك خداوند در خدمت نفرينمان باشيم" كاري كه كشيش در حق مورسو نكرد و اين انديشه كه مورسو آن را با آرامشي وصف ناشدني بيان مي كند " برايم مي ماند تا آرزو كنم تماشاگران بسياري در روز اعدامم حضور داشته باشند و با فرياد هايي از نفرت به پيشواز من بيايند" .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 1:0  توسط طاعون | 
    1.                  مارکس و تکنولوژی

 

 بسیاری از متفکران قرن بیستم متفق القول و هم عقیده اند که فلسفه سیاسی با مارکس پایان گرفته است و شاید این نظر مبتنی بر تئوری ستبر و محکم مارکس باشد ؛ تئوری که گرچه خشت های اول را محکم چید اما در عمل به مشکلات عدیده ای برخورد کرد که البته نباید مقصر را معطوف به پردازنده آن کنیم بل عواملی که امور اجرایی ان را بدست گرفته اند باعث و بانی این بن بست ها بودند.منشا و مبدا فلسفه مارکس مانند فلسفه کی یر کگور بر گرفته از فلسفه ایده آلیسم مطلق هگل است اما در دو راه جدا از هم. کی یر کگور  از هگل بحث های تفکر بر انگیز درونی را وام گرفت و اگزیستانسیالیست را مطرح کرد .فلسفه ای که   دامنه ای بسیار گسترده دارد و همانطور که از نام آن پیداست از exsitیعنی وجودبرآمده است.اما مارکس راه دیگری از این فلسفه را طی کرد و البته با تلفیق کردن آن با اندیشه های متفاوت فلسفه مارکسیست را بوجود آورد. مارکس با صحه گذاشتن بر روی مفاهیم و مضامین هگلی بویژه مسائلی که تاریخ در آنها نقش عمده ای ایفا می کرد هسته اصلی فلسفه خود را یافت و مشخص ترین وجه اندیشه آن داشتن محوریتی مستحکم و تا حدودی نا معلوم است.مارکس بیشترین تاثیر را مدیون دیالکتیک هگل است و با تاکیدی که از ماتریالیسم  فویرباخ اخذ می کند آرام آرام مبنای فکری خود را میسازد. وجه ماتریالیسم فلسفه مارکس از این بعد قوی تر بنظر می آید که ویاقتصاد را که هدایت کننده نیروهای تاریخی یعنی همان طبقه کارگری است برگ برنده این طبقه می داند وخاطر نشان می کند که مبارزه دو طبقه کارگری و بورژوازی(سرمایه داری) برای کنترل اقتصادی علت تحول تاریخ است. از این روست که از دیالکتیک هگل به طور عملی تر آن در جامعه فئودالی و سرمایه داری جدید که آنتی تز خود یعنی طبقه کارگری را در بر دارد استفاده می کند.مارکس معتقد بود که نیروهای اقتصادی ابزار و شیوه های تولید ؛زیر ساخت های جامعه را تشکیل می دهد در واقع شکل گیری اجتماعی را ناشی ومعلول نیرو های تولید یا به نوعی خاص تر تکنولوژی میداند و این افکار مارکس کاملا با نظریه ای که برای این موضوع مطرح میکند هم خوانی دارد.انتقاد مارکس به سر مایه داری به خلط کردن نیروی کار و ارزش افزوده آن باز می گردد .مارکس در مانیفست کمونیستی پیش بینی کرد که مبارزه نهایی برای کنترل ابزار تولید به انقلاب کارگری ختم می شود و همانطور هم شد.بهر حال سرمایه داری از طریق کنترل ثروت ایجاد قدرت می کند و این ثروت شامل تمام کالاهای عظیم و اشیاء عینی و حتی نیروهای کار کارگران بود که هرچه بیشتر صرف می شد ارزش افزوده بیشتری(سود)بدست می آمد .مارکس و انگلس تمام این مواضع را به خوبی بررسی کرده و طبق گفته خودشان به مثابه گروهی بودند که از سرمایه داری کنده و به طبقه کارگری پیوند خورده اند و معتقد بودند که این طبقه سیر تاریخ را درک می کند.انگلس که از لحاظ مالی در وضعیت مناسبی به سر می برد به مارکس کمک شایانی برای اتمام نظریه او کرد و این دو از پیشتازان این گروه بودند.ما به غیر از دو طبقه بورژوازی و پرولتاریا طبقه ای دیگر هم وجود دارد که مارکس آن را طبقه متوسط می نامد.نقش این طبقه به عنوان نقشی سازنده در نزد مارکس اهمیت دارد .وی در این مورد معتقد است این طبقه که شامل صنعتکاران؛کسبه و دهقانان هستند می توانند به طبقه کارگری بپیوندند.اما مارکس گروهی ازپس مانده ها؛جنایتکاران و افراد انگل اجتماع را شناسایی میکند و معتقد است اگر چه شاید این قشر به صفوف کارگری ملحق شوند اما  نقش تخریب کنندگی آنان به عنوان مزدوران ارتجاع سرمایه داری بیشتر است علاقمندان به سینما قطعا با این موضوع به یاد فیلم Z خواهند افتاد.مارکسیسم یا بقول خود جناب مارکس <سوسیالیسم علمی > یا <کمونیسم> نامیده میشود برای ایجاد آگاهی انقلابی در طبقه کارگر بوجود آمد و مارکس با تحلیل حوادث عینی و تاریخی باعث جنبش های کارگری شد.اما آیا این تئوری محکم چگونه و چرا به بن بست رسید ؟در ابتدای این بحث این نکته لازم به ذکر است که باز شدن این موضوع  از لحاظ موارد جزیی به مقالات بعدی بر می گردد اما واگویه کردن کلیات را در این راستا پی میگیریم.مارکس با بوجود آوردن جنبش های کارگری بر علیه بورژوازی و مخالفت با سرمایه داری به فکر تشکیل جامعه ای بی طیقه بود و همانطور که خودش نیز اعتقاد داشت طبق تعریف سوسیالیست(هر کس به اندازه توانش کار می کند و به اندازه نیازش مزد می گیرد)حرکت می کرد.این افکار در به وجود آمدن جامعه ای تک حزبی که حکومت نقش ابزارسرکوب را دارد اجتناب ناپذیر است و همچنین در چنین جامعه ای همانطور که در زمان استالین رخ داد؛ حکومت فاقد انعطاف پذیری آکادمیک بود و قدر مسلم دچار مشکل می شد .هر چند بر خلاف استالین ؛مارکس معتقد به یک نظام آموزشی که هدف آن وارد کردن افراد به فرایند تولید  است ؛ می بود.همچنین مارکس در طبقه بندی جامعه خود دچار نوعی پیش بینی اشتباه شده بود زیرا طبق تفکر او طبقه متوسط گرایش به سمت پرولتاریا (کارگری)داشتند در صورتی که اصولا طبقه متوسط نه به طور کامل نیازمند به چیزی و نه به طور کامل عاری از موضوعی است که مارکس به نوعی آن را هسته اصلی فکر خود قرار داد. طبقه متوسط بیشتر از استعمار اقتصادی به فکر رشد و تعالی خود در جایگاه اجتماعی می باشدو به طبع به نوعی عکس فکر مارکس را پرورش می دهند و این وضع اجتماعی در جامعه ای تک حزبی برای طبقه متوسط گران است.که البته این موضوع تلویحا توسط مارکسیسم های ارتدکس(مخالف)با بحث جوامع کاپیتالیستی به میان کشیده شد اما هیچ وقت برای خلط موضوع به بحث اصلی بدل نگشت و شاید هم طبیعی باشد زیرا فی الواقع هر اجتماع با توجه به فرهنگ و سنت دیرین و دنیای مدرن امروز نیاز به شرایط حل و هضم این  دو تعارض دارند و حل این تعارض با حزب کمونیست پیاده شده که خلاص کردن یک طبقه و در بند کردن طبقه ای دیگر است باز هم مفید فایده نمی باشد البته جالب است که تمام این مباحثات و مناظرات  و مناقشات برای به میان آوردن عدالتی است که تا کنون به طور منطقی دیده نشده است که مارکس از آن به عنوان آزادی انسانهای در بند بورژوازی یاد میکند.بهر حال مارکس که از مواضع راست گرایان هگل به سمت چپ گرایان تغییر موضع داده بود نگاه استعلایی  و روحانی راست گرایان را که ایده مطلق بودتبدیل به ماده کرد و ماتریالیسم را در فلسفه خود جای داد و فی الحال این مبا حث به جایی رسید که نظریات مهم چون نظریه رابرت هایلبرونر با تیتر<<آیا ماشین تاریخ را می سازد ؟>>یا نظریه <<استقلال تحول تکنیکی>>  از دل این موضوع مطرح شده.هر چند در بطن گفتگو های مارکس بسط و ربط این موضوع به طور کامل به مسئله ماده اشتباه است اما اکنون بهترین توجیه های مارکسیستی با این نظریات قابل بیان می باشد که در مقالات بعدی دقیق تر موشکافی خواهند شد.

 

 

 

                             

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 0:48  توسط طاعون | 
اعتراضی نیست ؛انسان همواره اسیر است واین حداقل اسارت . نام این پادشاه مزدور و

مستبد هم زمان .ما انسانها همواره به دنبال این اسارت قصد تغییرات داریم و همواره قالب آن

را به طرق مختلف دست مایه قرار داده و القا ب را به آنها می چسبانیم و خود را در قالب آن

می اندازیم. جمع ز مان را تاریخ می نامیم و از آن به عنوان توضیح دهنده تمام شرایط زندگی و

خونخواری پادشاهان جاه طلب و در ماندگی مردم بی خردیاد میکنیم و به قضاوت برخورد این

دو قشر می پردازیم.  کشتار و شکنجه مردم وسلطه بر آنان و نا گاه تحریکات کارگری و سر

برآوردن  ابر انسان های مثل مارکس، انگلس،پلخانف ،لنین . . . و ناگهان غروب این بت ها .

تمام این  فرایند را به عنوان تاریخ ذکر و صرف ونحومیکنیم ؛ و گوینده آن را مورخ یا بی رودر

بایستی شارح می دانیم . اما به قول ولتر " جنگ  ها و فتنه ها سپاهیان مغلوب و غالب در هر

تاریخی مشترک است و اگر پیشرفت هنر و فکر را کنار بگذارید ،چیز مهمی برای جلب توجه

پیدا نمی کنید."این واژهای گفته شده نطفه آغازین فلسفه تاریخ بود . فلسفه ای که تمام

اندیشه و هنر درهر زمان ودر جمع آن یعنی در تاریخ را دقت قرار داده و بر پا می کند.ایتالیا

رنسانس رااز هنر می داند و فرانسه انقلاب فکری را از دکارت و میدان کارزار این دو را تا به

امروز  زمان  مهیا می کند تا در این عصر برای هر بحث اساسی و پایه ای یک پیشوند فلسفه

را برای کلمات برگزینیم  هر چند بعضی اوقات سفسطه هم می کنیم.

  و در این راه نه آغازیست و نه پایان . . .

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 0:58  توسط طاعون |